وظیفهء ما

وظیفه ما به عنوان یک انتلکتوئل منتقد اینه که: با هر ساختاری مواجه می‌شیم، در وهله اول درست رصد ،بعد درست‌تر نقدش کنیم.

Advertisements

خون‌بها

قسم  به  بوسهء  آخر،  قسم  به  تیر   خلاص
قسم  به  خون شقایق،  نشسته  بر تن داس
قسم   به   آتشِ    پنهان،    به   زیر   خاکستر
قسم   به   ناله   مادر، قسم   به   بغض   پدر

***
قسم به  مشت  برادر، قسم به  خشم رفیق
قسم به شعله کبریت و قسم به خواب حریق
قسم   به   بال   پرستو،   به   عطر    فروردین
قسم  به  نفس  ترانه،  قسم  به  خاک  زمین

***
که   خون   بهای   تو   گور   سیاه   جلاد  است
سکوت    دامنه    در     انتظار     فریاد     است
که   خون‌بهای   تو  اتمام   این  زمستان  است
طنین   نام   تو   در   ذهن   هر   خیابان   است

***
قسم   به   آتشِ    پنهان،    به   زیر   خاکستر
قسم   به   ناله   مادر، قسم   به   بغض   پدر

کلیپ [+]، آهنگ [+]

ما بت‌شکنیم، شیشه‌شکن نیستیم

بیست و پنجم خرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت خورشیدی.

می‌نویسم تا یادم بماند، که مردم ایران که به فرهنگ و تاریخ هفت هزار و چندین ساله خود مباهات دارند، هنوز هم فرزندان خلف کورش‌اند. اگر افرادی به ناحق اسم و نام ایرانی را به لجن کشیده‌ باشند، ما را “خس و خاشاک”، “اوباش و اراذل” خوانده باشند، افراد بسیار زیاد دیگری هنوز هستند که در یک اجتماع 2، 3 میلیون نفری، کاملا مدنی، بدون زد و خورد، بدون خون و خونریزی، بدون شکستن شیشه یا نرده، حدود 20 کیلومتر راهپیمایی کنند.
«ما بت‌شکنیم، شیشه شکن نیستیم»
«احمدی، به گوش باش، ما ملتیم، نه اوباش»
«احمدی، احمدی، این خس و خاشاک نیست»
«خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی»

می‌نویسم تا یادم بماند، که چند روز قبل‌تر چطور ملتی که از نظام مملکتی خود بیزارد، یا حداقل دل چندان خوشی ندارد، می‌آید و در یک اقدام کاملا دموکراتیک، 85% آمار اعلام شده با تقلب و بیشتر از 90% آمار پیش‌بینی شده در صورت عدم تقلب، در انتخابات شرکت می‌کند تا رئیس‌جمهور محبوب خود را انتخاب کند و با یک رئیس‌جمهور منصوب مواجه نشود. ولی با یک مهندسی عظیم آرا و تقلب روبرو می‌گردد.
«تقلب، یه درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد»
«رای مارو دزدیدن، دارن باهاش پز میدن»
«احمدی، احمدی، شصت و سه درصدت کو»
«شصت و سه درصدت کو، دروغگو»
«هاله نور رو دیده، رای منو ندیده»

می‌نویسم تا یادم بماند، که ما کماکان فرزندان رستم و گودرز و گیو و سیاوشیم. نوادگان پشنگ و ارژنگ و زال و سام نریمانیم. کهتران کاوه آهنگر و آرش کمانگیریم. ما ملت صلح‌طلبی هستیم که در صورت ذایل شدن حقوقمان، سرزمینمان، از حق خود کوتاه نمی‌آییم.
«می‌جنگم، می‌میرم، رای‌امو پس می‌گیرم»
«می‌جنگم، می‌میرم، پرچمو پس می‌گیرم»
«نترسین، نترسین، ما همه با هم هستیم»

می‌نویسم تا یادم بماند، که ما ملتی احساساتی هستیم، ما به فکر دیگران معمولا نیستیم، اما اگر به این فکر افتادیم، این دغدغه را حس کردیم، به این احساس جمعی رسیدیم، کسی را یارای ایستادگی برابر این عزم عمومی نیست.
«دانشجو، دانشجو، حمایتت می‌کنیم»
«دانشجوی سیاسی، آزاد باید گردد»
«دانشجو، کارگر، اتحاد، اتحاد»
«ملت عزا می‌گیره، احمدی جشن می‌گیره»

می‌نویسم تا یادم بماند، که اگر 30 سال قبل پدران و مادران ما این صحنه‌ها را لمس کرده‌اند، اکنون ما نیز برای نسل بعد از خود می‌توانیم لب به خاطره‌گویی باز کنیم. که تاریخ تکرار می‌شود و چقدر زود نیز  می‌شود.
«دولتِ کودتا، استعفا، استعفا»
«موسوی، موسوی، سکوت کنی، خائنی»

‌می‌نویسم تا یادم بماند، که روز بیست و پنجم خرداد یکهزار و سیصد هشتاد و هشت خورشیدی، چه نقطه عطف بزرگی در تاریخ ایران‌زمین شد. روزی که سکوت صدها‌ هزار نفر شهروند، از بوق و کرنای چند صد دولتمرد بیشتر و رساتر بود. روزی که انسان بودن به رخ کشیده شد. روزی که 1388/3/25 در تاریخ رقم خورد.

سیبیل

حال میده جون تو. خیلی هم حال میده :
« که سیبیل داشته باشی، یه عالمه/ هرچی بگی بازم کمه.
که از سیبیلات خون بچکه / خون فراوون بچکه!
که سیبیل داشته باشی، طبق طبق / سگا به دورش وق و وق!
که سیبیل داشته باشی الو الو / بفرمایین شما جلو!! » *
بعد با ماشینِ تابلوت (که هنوز هم نفهمیدی چرا همه اینجوری نیگات میکنن) پاشی بری بزنی تو خیابون، تو یه میت مارکت مثلا سعادت‌آباد، واسه گل گشت و تماشا. بعد متوجه بشی که کلا سوژه سیبیل ه توئه! پیر و جوون، دختر و پسر، زن و مرد، خونه‌دار و بچه‌دار، کاسب و کارمند، بقال و چقال، خلاصه همه تو سیبیل ه توئن! (جماعت سیبیل ندیده!!!)
بعد حالا چی حال میده؟ اینکه یکی از دوستان تو ماشین بغلی تورو میبینه، تو هم اونو دیدی، در اصل چشم تو چشم شدین، بعد دوست عزیز میخواد برگرده به بقیه دوستان همگشتش تورو نشون بده، تا همگی از وجود این همه سیبیل یکجا، لذت وافر و کامل ببرن، بعد تو، همین شکلی بر و بر بهش زل بزنی و سرت رو یه اپسیلون هم برنگردونی. اون وقت دوست عزیز ماشین بغلی میمونه تو یه وضعیت ه “اره‌گونه”. نه می‌تونه به دوستاش بگه، نه میتونه تو رو نگاه نکنه! بعد اینجاست که آقا خیییییییییییییییلی حال میده. به اوج لذت سادیسمیک می‌رسی. بعد یه لبخند شیطنت‌آمیز میزنی و رد می‌شی.
پ.ن: اگه تو گشت و گذار روزانه یا شبانه‌تون، به همچین موردی برخورد کردین، بدونین با نویسنده این وبلاگ ملاقات کردین!
پ.ن: اگه با همچین چیزی برخورد کردین، خنده آخرین کارتون باشه، چون فحش خوردن بعدش هم بر شما حلال شده!
پ.ن: نهایتا هم، ای کسانی که توانایی دارین، سیبیل گذاشتن را بر شما آزاد نموده‌‌ایم، بر شماست که سیبیل گذارده و رستگار شوید. و ای کسانی که توانایی از شما سلب شده، برشماست که لذت ببرید!!!
* شعر هم کپی‌رایت داره، که البته مال من هم نیست!

Triple P’s

The triple P’s of Toilet :
1) Pull down
2) Point
3) Pee

سانتافه

شب است. در خيابان رانندگي مي‌كنيد. ناگهان همسرتان مي‌گويد: «برج ميلاد را نگاه كن!»
شما سرتان را مي‌گردانيد تا برج ميلاد را نگاه كنيد. اما يك ثانيه بعد با يك اتومبيل ديگر به شدت تصادف مي‌كنيد. چشم‌تان را باز مي‌كنيد و مي‌بينيد كه راننده اتومبيل روبرويي به شما زل زده است. متوجه مي‌شويد تصادف آنقدر شديد بوده كه كاپوت هر دو خودرو له شده است. همسرتان گريه مي‌كند.
– حالت خوبه؟
– من خوبم! تو چيزيت نشده؟
– نه! پس چرا گريه مي‌كني؟
– هفته ديگه مي‌خواستم بروم عروسي ليلا. حالا ديگه نمي‌تونم با ماشينمون برم. كلي روي مغزت كار كردم اينو بخري تا وقتي مي‌روم عروسي ليلا، يسنتافه داشته باشم. اما الان همه چيز خراب شد. حالا بايد با آژانس بروم عروسي. فكرش را بكن… من بايد با پرايد بروم عروسي ليلا…
كمربندتان را باز مي‌كنيد و از اتومبيل پياده مي‌شويد تا مطمئن شويد كه حال سرنشين‌هاي اتومبيل روبرويي هم خوب است. آنها يك زوج همراه فرزندشان هستند.
– حالتان خوب است؟
– ما خوبيم. اما اگر كمربند نبسته بوديم، الان زنده نبوديم.
– براي همين است كه مي گويند هميشه بايد كمربند را ببننيد.
– جالب اينجاست كه ما هيچ‌وقت اين كار را نمي‌كنيم. امشب به اصرار دخترم مي‌خواستيم بازي كنيم و اداي خارجي‌ها را در بياوريم، كمربندها را بستيم. وگرنه هيچ‌وقت نمي‌بنديم. چون خوشمان نمي‌آيد.
به اتومبيل‌تان تكيه مي‌دهيد، چشم‌هايتان را مي‌بنديد و چند نفس عميق مي‌كشيد تا كمي از حالت شوك بيرون بياييد. راننده X3 جلو مي‌آيد و مي‌گويد:
– هر دو ما مقصر هستيم. چون از روي خط وسط خيابان حركت مي‌كرديم.
– من حواسم پرت شد. خانمم جيغ كشيد گفت برج ميلاد را نگاه كنم، من هم فكر كردم برج كج شده، يك لحظه چشم از خيابان برداشتم.
– من هم دخترم داد زد گفت اونجا رو نگاه كنيد. ترسيدم، فكر كردم جايي آتيش گرفته.
– خب خدا را شكر كه همه سالم هستيم.
همه به آن طرف خيابان مي‌رويد و روي نيمكت‌هاي داخل پياده‌رو مي‌نشينيد تا افسر از راه برسد. راننده X3 مي‌گويد كه چون برادر خانمش سانتافه دارد و با مخارج آن آشنا است، تخمين مي‌زند كه اتومبيل‌تان حدود 6 ميليون تومان هزينه دارد.
در همين لحظه يك پيكان با پشت اتومبيل‌تان تصادف مي‌كند. به طرف آن مي‌دويد.
– آسيب ديده‌اي؟
– نه! ولي بدبخت شدم. بعد از پيچ خيابان، برج ميلاد را ديدم، حواسم پرت شد.
راننده X3 به شما مي‌گويد كه حالا اتومبيل‌تان 12 ميليون تومان خسارت ديده است. دوباره به طرف نيمكت مي‌رويد. باورتان نمي‌شود كه در 5 دقيقه گذشته، ميليون‌ها تومان ضرر كرده‌ايد. راننده پيكان با برادرش تماس مي‌گيرد و از او مي‌خواهد تا به آنجا برود. در همين لحظه ناگهان يك وانت نيسان كه تيرآهن حمل مي‌كند، با پشت X3 تصادف مي‌كند و تيرآهن‌ها روي سقف اتومبيل شما و X3 مي‌افتد. راننده X3 چيزي كه مي‌بيند را باور نمي‌كند. به طرف راننده نيسان مي‌دويد.
– حالت خوب است؟
– حواسم رفت به نورهاي بالاي برج ميلاد، ديگه نديدم چي شد.
دوباره به طرف نيمكت‌ها مي‌رويد و مي‌نشينيد و به اتفاقاتي كه رخ داده فكر مي‌كنيد. راننده X3 مي‌گويد: «يكي از دوستان من توي كار اتومبيل تصادفي است. مي‌توانم بگويم بيايد و اينها را بردارد ببرد.»
شما كه ديگر نمي‌خواهيد اتومبيل‌تان را ببينيد، ترجيح مي‌دهيد ضرر وارده را متحمل شويد و از اين به بعد اتومبيل ارزان‌تري سوار شويد. چند دقيقه بعد دوست راننده X3 براي بازديد از اتومبيل‌ها به آنجا مي‌آيد. او بابت سانتافه و X3 مبلغ خوبي را پيشنهاد مي‌كند. هر دو قبول مي‌كنيد و با او دست مي‌دهيد. در همين لحظه يك كاميون به شدت با سانتافه و X3 و پيكان و نيسان تصادف مي‌كند و از روي آنها رد مي‌شود. به طرف آن مي‌دويد.
– زنده هستي؟
– يهو حواسم رفت به برج ميلاد.
خريدار اتومبيل تصادفي، مبلغي كه گفته بود را تغيير مي‌دهد و اين‌بار عددي خيلي پايين‌تر را مي‌گويد. چاره‌اي نداريد جز اين كه قبول كنيد. او حتي با راننده كاميون هم مذاكره مي‌كند. در همين لحظه باك پيكان منفجر مي‌شود و كاميون و همه خودروها دچار حريق مي‌شوند. راننده كاميون مي‌گويد كه قير خشك حمل مي‌كند. روي نيمكت آن طرف خيابان مي‌نشينيد و نفوذ قير داغ به داخل اتومبيل‌تان را تماشا مي‌كنيد.
خودروهاي آتش‌نشاني از راه مي‌رسند اما كاميون آب‌پاش همراه آنها نيست. فرمانده آنها به شما مي‌گويد:
– ما از 10 دقيقه پيش توي راه هستيم تا براي امدادرساني به تصادف بياييم، اما گفته بوديد سانتافه و X3 تصادف كرده‌اند. اين كه كاميون است. شايد اشتباهي سر يك حادثه ديگر آمده‌ايم.
– درست آمده‌ايد. X3 و سانتافه با يك پيكان و نيسان هم آنجا زير كاميون هستند.
– ديوانه شديم تا رسيديم اينجا. نمي‌دانيد امشب مردم چطوري رانندگي مي‌كنند. پايشان روي گاز است، ولي كله‌شان آسمان را نگاه مي‌كند. بشقاب پرنده هم مي‌آمد، اينجوري نگاه نمي‌كردند. خدا را شكر كه آب‌نماي موزيكال پارك ملت توي فضاي بسته است و ماشين دورش حركت نمي‌كند.
در همين لحظه يك تانكر حامل بنزين با كاميون‌هاي آتش‌نشاني تصادف مي‌كند. امدادگرها راننده را خارج مي‌كنند و همه از آنجا دور مي‌شويد.
موبايل‌تان زنگ مي‌زند. خواهرتان است.
– خوبي؟
– مرسي.
– ما خونه سارا اينا هستيم. اومديم پشت‌بوم داريم نورافشاني برج ميلاد را مي‌بينيم.
– من هم دارم دو تا نورافشاني را مي‌بينم كه هيجانش هم بيشتر است.
– خوش به حالت! كجايي؟ بگو ما هم بياييم. شوهر سارا سانتافه خريده. دقيقا همرنگ ماشين تو…

از : داستان‌هاي فرورتيش رضوانيه، همشهري مسافر
وبلاگ نویسنده [+]
منتشر شده اینجا [+]

Relationshit

It’s not a Relationship, it’s more of a Relationshit!