Your love life’s D.O.A.

[این یه پست ئه کاملا شخصیه، بنابراین یا نخونین، یا جاج نکنین!]

می‌دونی، تا قبل از صحبت دیروزمون اصلا فکر نمی‌کردم جدی باشه. فکر نمی‌کردم واقعا اینی باشه که اینجوری شده. فکر می‌کردم صرفا تاثیرات موقتی هورمون‌های زنونه‌اس. فکر می‌کردم که با یکی دو روز اینور اونور درست‌تر می‌شه. فکر می‌کردم که بابا، وی آر لابسترز. ولی انگار که …

بعدش کاملا تو شوک بودم. از شوک هم پناه برده بودم به نامجو و سیگار و ماشین. ساربان، نخ به نخ، رانندگی بدون هدف مشخص. اگه مهم باشه برات و بخوای بدونی، جواب نداد. اصلا هم جواب نداد لاکردار. هنوز هم باورم نمیشه. نمیتونه اینجوری شده باشه.

اصلا چیزی به اسم اشتباه‌های شخصی رو باید گِل گرفت. نباید همچین چیزی اصلا از روز ازل خلق می‌شد. نباید کلا اجازه می‌دادن که اینجور اشتباهات به هر جایی سرایت کنه. آخه مگه کشکه! می‌دونی چی داره بهم فشار میاره علاوه بر قضیه؟ اینه که من همیشه ادعا داشتم که به خاطر ذاتم و نمونهء آماری رانندگیه وحشیانه‌م، خودمو همیشه آماده می‌دیدم که در لحظه تصمیمِ درست می‌گیرم. ولی گویا این بار، تو بد جایی زده شده تو جاده خاکی! نه؟

می‌دونی چیه، هنوزم احساس می‌کنم که یه چیزی میشه. یه چیزه بهتر. باید بشه! نه؟ اگه نشد چی؟ من با کی بشینم برای بار Nام فرندز و گیلمور گرلز رو دوره کنم، با کی پشت کانتر نور خونه‌مهربونی آبجو بخورم با پسته، خاطرات روزانهء حوصله‌سر‌برمو هر شب واسه کی تعریف بکنم، دم در خونه کی منتظر وایسم تا بیاد و بریم مهمونی و تا اونجا من هیجان اینو داشته باشم که این دفعه چی پوشیده، دغدغه پایان‌نامهء کی رو داشته باشم، با کی برم سر یه میزِ پوکر بشینم، …

نه، باید بشه …
باید بشه؟

من و پی ام اس

این روزها خیلی عصبی‌ام، به‌هم‌ریخته‌ام، داغون‌ام. به زمین و زمان گیر می‌دم، با کس و ناکس دعوا می‌کنم. خلاصه که خیلی وضعیته بدیه! خودم فکر می‌کنم به خاطر این باشه که به شدت درگیر PMSام*!!

* PMS : Project Management System

من، وایکینگ‌ها، پاییز

عجیبه‌ها، نه؟ حساب کن بعد از ظهر سرمای ملویی بخوری و شب بری خونه، فردا با خودت ببینی که از جات نمی‌تونی بلند شی، و تنها چیزی که تو این شب تا صبح یادته اینه که داشتی خواب می‌دیدی که تو فرمانده نظامی یک جنگی هستی، که یه طرفش ایرانِ (با وضعیت فعلی) یه طرف دیگه‌اش اسکاتلند (با وضعیت وایکینگ‌ها!) بعد تو این جنگ ایالات متحده هم داره کشور متبوع تو رو کمک می‌کنه، خفن! (خوب بعد این تعبیر هم داره؟؟؟) بعد یهو یادت بیاد که اووووووووووو، چقدر امروز کار داشتی و اینا، و به زور بلند می‌شی و با حال نزار، می‌ری سر کارت. بعد وقتی ساعت ده و نیم اینا بالاخره از دفتر کارت می‌آی بیرون، همه چیز بوی ده روز اول فصل پاییز دوران راهنمایی و دبیرستانتو بده، وقت‌هاییش که سرماخورده بودی! (مگه سرماخوردگی هم بو داره؟؟؟؟)
عجیب نیست؟ اونم منم، که نوستول‌زدگی‌م از رد شدن ستاره سهیل از برابر زمین کلی بیشتر طول می‌کشه!!!
ولی خوب در نوع خودش جالب بود! امیدوارم امشب خواب درگیری‌های قرون وسطی رو نبینم که واقعا توان و تحمل ندارما!!

Relationshit

It’s not a Relationship, it’s more of a Relationshit!

زندگی کنیاک است

زندگی کنیاک است
زندگی آبجوی سرد کف‌آلودی‌است
که بنوشی به شتاب.

زندگی ودکائیست
که بریزی به گلو و بتابی ابرو.

زندگی کنیاک است
که به یک جام بزرگ
قطره‌ای چند در آن می‌ریزند،

و به گرمای دو دست،
نشئه گرم و دل‌آمیزش را
به مشام دل و جان می‌ریزند.

زندگی کنیاک است
که چشیدن دارد
و توان مزمزه کرد.

عصب و ماهیچه

مُرده‌ی وقتایی هستم که عصب‌های صورتت فرمان «دو‌نقطه‌دی» دادن، ولی ماهیچه‌های صورتت به شدت دارن مقاومت می‌کنن.

لیلای من

ای ساربان،
ای کاروان،
لیلای من، کجا می‌بری؟
با بردن،
لیلای من،
جان و دل مرا می‌بری؛

ای ساربان کجا می‌روی؟
لیلای من چرا می‌بری؟