من، وایکینگ‌ها، پاییز

عجیبه‌ها، نه؟ حساب کن بعد از ظهر سرمای ملویی بخوری و شب بری خونه، فردا با خودت ببینی که از جات نمی‌تونی بلند شی، و تنها چیزی که تو این شب تا صبح یادته اینه که داشتی خواب می‌دیدی که تو فرمانده نظامی یک جنگی هستی، که یه طرفش ایرانِ (با وضعیت فعلی) یه طرف دیگه‌اش اسکاتلند (با وضعیت وایکینگ‌ها!) بعد تو این جنگ ایالات متحده هم داره کشور متبوع تو رو کمک می‌کنه، خفن! (خوب بعد این تعبیر هم داره؟؟؟) بعد یهو یادت بیاد که اووووووووووو، چقدر امروز کار داشتی و اینا، و به زور بلند می‌شی و با حال نزار، می‌ری سر کارت. بعد وقتی ساعت ده و نیم اینا بالاخره از دفتر کارت می‌آی بیرون، همه چیز بوی ده روز اول فصل پاییز دوران راهنمایی و دبیرستانتو بده، وقت‌هاییش که سرماخورده بودی! (مگه سرماخوردگی هم بو داره؟؟؟؟)
عجیب نیست؟ اونم منم، که نوستول‌زدگی‌م از رد شدن ستاره سهیل از برابر زمین کلی بیشتر طول می‌کشه!!!
ولی خوب در نوع خودش جالب بود! امیدوارم امشب خواب درگیری‌های قرون وسطی رو نبینم که واقعا توان و تحمل ندارما!!

Advertisements

Triple P’s

The triple P’s of Toilet :
1) Pull down
2) Point
3) Pee

سانتافه

شب است. در خيابان رانندگي مي‌كنيد. ناگهان همسرتان مي‌گويد: «برج ميلاد را نگاه كن!»
شما سرتان را مي‌گردانيد تا برج ميلاد را نگاه كنيد. اما يك ثانيه بعد با يك اتومبيل ديگر به شدت تصادف مي‌كنيد. چشم‌تان را باز مي‌كنيد و مي‌بينيد كه راننده اتومبيل روبرويي به شما زل زده است. متوجه مي‌شويد تصادف آنقدر شديد بوده كه كاپوت هر دو خودرو له شده است. همسرتان گريه مي‌كند.
– حالت خوبه؟
– من خوبم! تو چيزيت نشده؟
– نه! پس چرا گريه مي‌كني؟
– هفته ديگه مي‌خواستم بروم عروسي ليلا. حالا ديگه نمي‌تونم با ماشينمون برم. كلي روي مغزت كار كردم اينو بخري تا وقتي مي‌روم عروسي ليلا، يسنتافه داشته باشم. اما الان همه چيز خراب شد. حالا بايد با آژانس بروم عروسي. فكرش را بكن… من بايد با پرايد بروم عروسي ليلا…
كمربندتان را باز مي‌كنيد و از اتومبيل پياده مي‌شويد تا مطمئن شويد كه حال سرنشين‌هاي اتومبيل روبرويي هم خوب است. آنها يك زوج همراه فرزندشان هستند.
– حالتان خوب است؟
– ما خوبيم. اما اگر كمربند نبسته بوديم، الان زنده نبوديم.
– براي همين است كه مي گويند هميشه بايد كمربند را ببننيد.
– جالب اينجاست كه ما هيچ‌وقت اين كار را نمي‌كنيم. امشب به اصرار دخترم مي‌خواستيم بازي كنيم و اداي خارجي‌ها را در بياوريم، كمربندها را بستيم. وگرنه هيچ‌وقت نمي‌بنديم. چون خوشمان نمي‌آيد.
به اتومبيل‌تان تكيه مي‌دهيد، چشم‌هايتان را مي‌بنديد و چند نفس عميق مي‌كشيد تا كمي از حالت شوك بيرون بياييد. راننده X3 جلو مي‌آيد و مي‌گويد:
– هر دو ما مقصر هستيم. چون از روي خط وسط خيابان حركت مي‌كرديم.
– من حواسم پرت شد. خانمم جيغ كشيد گفت برج ميلاد را نگاه كنم، من هم فكر كردم برج كج شده، يك لحظه چشم از خيابان برداشتم.
– من هم دخترم داد زد گفت اونجا رو نگاه كنيد. ترسيدم، فكر كردم جايي آتيش گرفته.
– خب خدا را شكر كه همه سالم هستيم.
همه به آن طرف خيابان مي‌رويد و روي نيمكت‌هاي داخل پياده‌رو مي‌نشينيد تا افسر از راه برسد. راننده X3 مي‌گويد كه چون برادر خانمش سانتافه دارد و با مخارج آن آشنا است، تخمين مي‌زند كه اتومبيل‌تان حدود 6 ميليون تومان هزينه دارد.
در همين لحظه يك پيكان با پشت اتومبيل‌تان تصادف مي‌كند. به طرف آن مي‌دويد.
– آسيب ديده‌اي؟
– نه! ولي بدبخت شدم. بعد از پيچ خيابان، برج ميلاد را ديدم، حواسم پرت شد.
راننده X3 به شما مي‌گويد كه حالا اتومبيل‌تان 12 ميليون تومان خسارت ديده است. دوباره به طرف نيمكت مي‌رويد. باورتان نمي‌شود كه در 5 دقيقه گذشته، ميليون‌ها تومان ضرر كرده‌ايد. راننده پيكان با برادرش تماس مي‌گيرد و از او مي‌خواهد تا به آنجا برود. در همين لحظه ناگهان يك وانت نيسان كه تيرآهن حمل مي‌كند، با پشت X3 تصادف مي‌كند و تيرآهن‌ها روي سقف اتومبيل شما و X3 مي‌افتد. راننده X3 چيزي كه مي‌بيند را باور نمي‌كند. به طرف راننده نيسان مي‌دويد.
– حالت خوب است؟
– حواسم رفت به نورهاي بالاي برج ميلاد، ديگه نديدم چي شد.
دوباره به طرف نيمكت‌ها مي‌رويد و مي‌نشينيد و به اتفاقاتي كه رخ داده فكر مي‌كنيد. راننده X3 مي‌گويد: «يكي از دوستان من توي كار اتومبيل تصادفي است. مي‌توانم بگويم بيايد و اينها را بردارد ببرد.»
شما كه ديگر نمي‌خواهيد اتومبيل‌تان را ببينيد، ترجيح مي‌دهيد ضرر وارده را متحمل شويد و از اين به بعد اتومبيل ارزان‌تري سوار شويد. چند دقيقه بعد دوست راننده X3 براي بازديد از اتومبيل‌ها به آنجا مي‌آيد. او بابت سانتافه و X3 مبلغ خوبي را پيشنهاد مي‌كند. هر دو قبول مي‌كنيد و با او دست مي‌دهيد. در همين لحظه يك كاميون به شدت با سانتافه و X3 و پيكان و نيسان تصادف مي‌كند و از روي آنها رد مي‌شود. به طرف آن مي‌دويد.
– زنده هستي؟
– يهو حواسم رفت به برج ميلاد.
خريدار اتومبيل تصادفي، مبلغي كه گفته بود را تغيير مي‌دهد و اين‌بار عددي خيلي پايين‌تر را مي‌گويد. چاره‌اي نداريد جز اين كه قبول كنيد. او حتي با راننده كاميون هم مذاكره مي‌كند. در همين لحظه باك پيكان منفجر مي‌شود و كاميون و همه خودروها دچار حريق مي‌شوند. راننده كاميون مي‌گويد كه قير خشك حمل مي‌كند. روي نيمكت آن طرف خيابان مي‌نشينيد و نفوذ قير داغ به داخل اتومبيل‌تان را تماشا مي‌كنيد.
خودروهاي آتش‌نشاني از راه مي‌رسند اما كاميون آب‌پاش همراه آنها نيست. فرمانده آنها به شما مي‌گويد:
– ما از 10 دقيقه پيش توي راه هستيم تا براي امدادرساني به تصادف بياييم، اما گفته بوديد سانتافه و X3 تصادف كرده‌اند. اين كه كاميون است. شايد اشتباهي سر يك حادثه ديگر آمده‌ايم.
– درست آمده‌ايد. X3 و سانتافه با يك پيكان و نيسان هم آنجا زير كاميون هستند.
– ديوانه شديم تا رسيديم اينجا. نمي‌دانيد امشب مردم چطوري رانندگي مي‌كنند. پايشان روي گاز است، ولي كله‌شان آسمان را نگاه مي‌كند. بشقاب پرنده هم مي‌آمد، اينجوري نگاه نمي‌كردند. خدا را شكر كه آب‌نماي موزيكال پارك ملت توي فضاي بسته است و ماشين دورش حركت نمي‌كند.
در همين لحظه يك تانكر حامل بنزين با كاميون‌هاي آتش‌نشاني تصادف مي‌كند. امدادگرها راننده را خارج مي‌كنند و همه از آنجا دور مي‌شويد.
موبايل‌تان زنگ مي‌زند. خواهرتان است.
– خوبي؟
– مرسي.
– ما خونه سارا اينا هستيم. اومديم پشت‌بوم داريم نورافشاني برج ميلاد را مي‌بينيم.
– من هم دارم دو تا نورافشاني را مي‌بينم كه هيجانش هم بيشتر است.
– خوش به حالت! كجايي؟ بگو ما هم بياييم. شوهر سارا سانتافه خريده. دقيقا همرنگ ماشين تو…

از : داستان‌هاي فرورتيش رضوانيه، همشهري مسافر
وبلاگ نویسنده [+]
منتشر شده اینجا [+]

Relationshit

It’s not a Relationship, it’s more of a Relationshit!