Posted on July 27, 2009 by Coder
[این یه پست ئه کاملا شخصیه، بنابراین یا نخونین، یا جاج نکنین!] میدونی، تا قبل از صحبت دیروزمون اصلا فکر نمیکردم جدی باشه. فکر نمیکردم واقعا اینی باشه که اینجوری شده. فکر میکردم صرفا تاثیرات موقتی هورمونهای زنونهاس. فکر میکردم که با یکی دو روز اینور اونور درستتر میشه. فکر میکردم که بابا، وی آر [...]
Filed under: Personal | Leave a Comment »
Posted on May 13, 2009 by Coder
این روزها خیلی عصبیام، بههمریختهام، داغونام. به زمین و زمان گیر میدم، با کس و ناکس دعوا میکنم. خلاصه که خیلی وضعیته بدیه! خودم فکر میکنم به خاطر این باشه که به شدت درگیر PMSام*!! * PMS : Project Management System
Filed under: Personal | Leave a Comment »
Posted on April 22, 2009 by Coder
عجیبهها، نه؟ حساب کن بعد از ظهر سرمای ملویی بخوری و شب بری خونه، فردا با خودت ببینی که از جات نمیتونی بلند شی، و تنها چیزی که تو این شب تا صبح یادته اینه که داشتی خواب میدیدی که تو فرمانده نظامی یک جنگی هستی، که یه طرفش ایرانِ (با وضعیت فعلی) یه طرف [...]
Filed under: Personal | 1 Comment »
Posted on April 3, 2009 by Coder
It’s not a Relationship, it’s more of a Relationshit!
Filed under: Personal, Uncategorized | Leave a Comment »
Posted on March 1, 2009 by Coder
زندگی کنیاک است زندگی آبجوی سرد کفآلودیاست که بنوشی به شتاب. زندگی ودکائیست که بریزی به گلو و بتابی ابرو. زندگی کنیاک است که به یک جام بزرگ قطرهای چند در آن میریزند، و به گرمای دو دست، نشئه گرم و دلآمیزش را به مشام دل و جان میریزند. زندگی کنیاک است که چشیدن دارد [...]
Filed under: Personal | 1 Comment »
Posted on February 14, 2009 by Coder
مُردهی وقتایی هستم که عصبهای صورتت فرمان «دونقطهدی» دادن، ولی ماهیچههای صورتت به شدت دارن مقاومت میکنن.
Filed under: Personal | Leave a Comment »
Posted on February 13, 2009 by Coder
ای ساربان، ای کاروان، لیلای من، کجا میبری؟ با بردن، لیلای من، جان و دل مرا میبری؛ ای ساربان کجا میروی؟ لیلای من چرا میبری؟
Filed under: Personal | Leave a Comment »