عجیبهها، نه؟ حساب کن بعد از ظهر سرمای ملویی بخوری و شب بری خونه، فردا با خودت ببینی که از جات نمیتونی بلند شی، و تنها چیزی که تو این شب تا صبح یادته اینه که داشتی خواب میدیدی که تو فرمانده نظامی یک جنگی هستی، که یه طرفش ایرانِ (با وضعیت فعلی) یه طرف دیگهاش اسکاتلند (با وضعیت وایکینگها!) بعد تو این جنگ ایالات متحده هم داره کشور متبوع تو رو کمک میکنه، خفن! (خوب بعد این تعبیر هم داره؟؟؟) بعد یهو یادت بیاد که اووووووووووو، چقدر امروز کار داشتی و اینا، و به زور بلند میشی و با حال نزار، میری سر کارت. بعد وقتی ساعت ده و نیم اینا بالاخره از دفتر کارت میآی بیرون، همه چیز بوی ده روز اول فصل پاییز دوران راهنمایی و دبیرستانتو بده، وقتهاییش که سرماخورده بودی! (مگه سرماخوردگی هم بو داره؟؟؟؟)
عجیب نیست؟ اونم منم، که نوستولزدگیم از رد شدن ستاره سهیل از برابر زمین کلی بیشتر طول میکشه!!!
ولی خوب در نوع خودش جالب بود! امیدوارم امشب خواب درگیریهای قرون وسطی رو نبینم که واقعا توان و تحمل ندارما!!
Filed under: Personal
I love it when you write about you!