عجیبهها، نه؟ حساب کن بعد از ظهر سرمای ملویی بخوری و شب بری خونه، فردا با خودت ببینی که از جات نمیتونی بلند شی، و تنها چیزی که تو این شب تا صبح یادته اینه که داشتی خواب میدیدی که تو فرمانده نظامی یک جنگی هستی، که یه طرفش ایرانِ (با وضعیت فعلی) یه طرف [...]
Filed under: Personal | 1 Comment »